|
رويارويي با اسلام سياسي |
پيشتر اشاره شد كه چگونه انديشه سنتگرايي پيش زمينه بنيادگرايي است و متعاقباً چگونه بنيادگرايي ميتواند به مثابه ارتش ذخيره تروريسم بكار آيد. و نيز از قول رضوان السيد و فريد زكريا نقل كرديم كه چگونه گرايش به اسلام سياسي از بردباري و تكثرگرايي به تدريج به گرايشهاي بنيادگرايي و افراطگرايي تبديل شدند. كساني هم چون ساموئل هانتيگتون علاوه بر صحه گذاشتن بر مسئله هويتگرايي و نالايقي حكام كشورهاي مسلمان به عواملي چون «حسادت و دشمني مسلمانان نسبت به غرب و ثروت ، قدرت و فرهنگ آنان1» اشاره ميكند، كه از نظريه پرداز جنگ تمدني چون او، انتظاري بيش از اين نميتوان داشت. خيلي آسان ميتوان گفت، انديشه بنيادگرايي از ماهيت بنيادگراي اسلام و يا از ماهيت بنيادگراي سنن فرهنگي جامعه مسلمانان بر ميآيد. اين نوع ساده سازيها مانند ديدگاههايي است كه در آغاز سده بيستم، عامل توسعه نيافتگي ملل عقب مانده را در نتيجه توسعه نيافتگي ذاتي فرهنگ ملل عقب مانده ميدانستند و بدتر از آن، اظهار نظرهاي تحقير آميزي بود كه توسعه نيافتگي را مرهون آدمهاي توسعه نيافته جوامع عقب مانده ميدانستند. اما اگر به رشتهاي از تضادها و تعارضات اشاره شود، خواهيم يافت كه جريان تبديل اسلام سنتي به اسلام بنيادگرا و از آنجا تبديل اسلام بنيادگرا به اسلام خشونتگرا و تروريسم، فرآورده يك رشته از تضادها و تعارضها و تبعيضهايي است كه در مناسبات داخلي و خارجي کشورهای مسلمان، به ويژه از بعد از پايان جنگ دوم در وجود آمدهاند. بنابراين اظهار نظر، از يك سو وجود تضادهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي درون كشورهاي مسلمان، و افزون بر آنها وجود تضادهاي اقتصادي و سياسي و فرهنگي كه از سوي مناسبات جهاني در روابط بين الملل وجود دارند، ميتوانند در فهرست عوامل گرايش به بنيادگرايي و افراط گرايي محسوب شوند. مضاف بر اين عوامل، بايد توجه داشت كه جامعه ايران هيچگاه بطور جدی شاهد رويارويي روشنفكران با جامعه مسلمانان نبوده است. همانطور كه تاريخ نويسان عصر مشروطيت تا آغاز و پايان نهضت ملي ايران گواهي ميدهند، روشنفكران نه تنها روياروي انديشه ديني برنخواستند، بلكه بسياري از آنها با تمسك به مبادي ديني، جامعه را به آراء خود دعوت مينمودند. فهرستي از روشنفكران آن ايام و آثار آنها نشان ميدهد كه نه تنها اين رويارويي وجود نداشت، بلكه كوششها جهت جلب جامعه مسلمانان به فكر و انديشه ترقي صورت ميگرفت. مضاف بر فقدان تضادها، فقدان يك نظام رسانهاي مسلط و جهان گستر، نه تنها تهديدي براي مسلمانان محسوب نميشد، بلكه انديشهگران مسلمان با ديد خوشبينانهاي نسبت به وضعيت تجدد و جهان غرب نگاه ميكردند. پديده استعمار بيشتر به موجب نالايقي حكومتهاي وقت در كشورهاي مسلمان تلقي ميشد، تا نيات استعماري و استثماري دول غرب. عدم رويارويی و تضادهاي داخلي ميان جامعه مسلمانان با روشنفكران لائيك و سكولار از جمله يكي از مهمترين دلايل عدم ظهور افراط گرايي ديني محسوب ميشد. در آن ايام انديشهگران مسلمان، اسلام سياسي را هرگز به مثابه اسلام حكومت در نظر نداشتند. مروري گذرا به اين انديشهگران، از كوشش آنها در يك وضعيت آرام و بدون تضاد حكايت ميكرد. تنها از اين روست كه درخواهيم يافت كه چرا، نه سيد جمالالدين اسدآبادی و نه شیخ محمد عبده و نه ديگران در آن ايام، در پي برقراري حكومت ديني نبودند. به عكس آنها كوشش داشتند تا با هشدار و انذار، جامعه مسلمانان را از گره عقب ماندگي خود آگاه سازند. كوششهاي سيد جمالالدين در بازگشت به سنتهاي صدر اسلام، چيزي جز، پاک کردن چهره اسلام از خرافات، محكوم كردن تقليد كوركورانه، ايجاد وحدت ميان مسلمانان بر اساس نظريه آزادي اجتهاد و نفي انحصار تفسير در دين، مبارزه با خودكامگي دولتهاي مسلمان و سرانجام استقبال از دستاوردهاي فني و عقلي در ميان كشورهاي پيشرفته ملل مغرب زمين، نبود. زندگي پرماجراي سيد جمال از او چهرهاي شگفت در تاريخ نوانديشي ميسازد. سفرهاي طول و دراز او به ملل مختلف همراه با مبارزه، روشنگري و تبعيد و تدريس و نامه پراكنيهاي او به حكام و مراجع سياسي، علمي و ديني، تصويري از يك روح ناآرام و بي قرار ميسازد. روح و اندیشهای كه در پي بازيابي و بازسازی بنای از دست رفته جهان اسلام بود. كوششهاي محمد عبده نيز در مصر در همين راستا قابل ارزيابي است. مباحثه و گفتگوي شيخ محمد عبده و فرح آنطون درباره علم و دين، انعكاس وضعيتي بود كه محيط سياسي واجتماعي، آغشته به تضاد و خصومت نبود. مخالفت محمد عبده با ايدههايي كه از سوي فرح آنتوان طرح ميشد، هرگز با خصومت ورزي، تكفير و تهمت همراه نبود. شيخ محمد عبده يكي از مبرزترين و اثرگذارترين شاگردان سيد جمالالدين اسدآبادي در جهان عرب بود. او ابتدا كار خود را در برانگيختگي سياسي مسلمانان يافت، اما خيلي زود دريافت كه جامعه مسلمانان تا زمانيكه در بند خرافات ديني هستند، هيچ تغيير سياسي مفيد آنها نخواهد بود. از اين رو ابتدا به دانشگاه الازهر نفوذ كرد كه به قول بهاء الدين خرمشاهي قلعه تحجر و تعصب بود2، و از آنجا در اصلاح روحانيون و مفتيان اعظم آن دانشگاه كوشيد، كه خود تأثير بسزايي در جهان افتاء مسلمانان داشتند. از آنجا كه شيخ الازهر به شدت تحت تاثير سيد جمال بود، او نيز راه نهايي بيرون شدن جهان اسلام را از تحقير و پس ماندگي، دوري جستن از تقليد و تأسي به اجتهاد آزاد میدانست. بدين قرار، با وجود آنكه شيخ محمد عبده در دامان مكتب حنبلي پرورش يافته بود و در اين مكتب هيچ ديدگاه تازهاي در باب دين جز تقليد از ائمه اربعه بر نميتافت، اما عبده نخستين كسي بود كه به اجتهاد آزاد در احكام دين دست پيدا كرد. همچنين بود كه شيخ محمد عبده به رغم اسلاف حنبلي كه به پيروي از اشاعره، از تفسير عقلاني دين پرهيز و انسان را محكوم و مجبور احكام ازلي الهي ميدانستند، شيخ محمد عبده به منظور مبارزه با خرافيگري و تقليد، به مكتب اعتزال و اجتهاد شيعيان نزديك شد و بر اختيار و آزادي انسان تأكيد فراوان گذاشت3 در اين فصل توجه خوانندگان را به سه رشته از اين تضادها جلب خواهم كرد و سپس آنها ميتوانند به يمن اين اطلاع و آگاهي، درباره ريشههاي بنيادگرايي و خشونتگرايي جامعه مسلمانان و گروههاي افراطي كه از اين جوامع بر ميخيزند، به اظهار نظر بپردازند:
تضاد ميان جريان روشنفكري با جامعه مسلمانان همانطور که گفته شد، در ايامي كه سيد جمال الدين اسدآبادي (وفات 1315 ق) و محمد عبده (وفات 1323 ق) جريان نوانديشي ديني را آغاز كردند، هيچگونه تضاد جدیای از ناحيه انديشه ورزان داخلي و روشنفكران، جامعه مسلمانان را تهديد نميكرد. ميرزا ملكم خان (وفات 1326 ق) نمونه آشكار جريان روشنفكري در آن ايام بود. زماني كه در انگليس بسر ميبرد با همكاري سيد جمالالدين اسدآبادي روزنامه قانون را منتشر كرد. او يك ارمني زاده بود كه به قول خودش در محيط مسلمانان تربيت پيدا كرده بود. كتاب وي بنام دفتر تنظيمات يكي از مهمترين آثار روشنفكري در عصر ناصري محسوب ميشد. به قول فريدون آدميت اين كتاب حاوي نخستين طرح قانون اساسي در ايران بشمار ميآمد. ملكم خان در اين كتاب پرده از انحطاط اوضاع ايران بر ميدارد و مينويسد: «دولت ما بيمار و ناخوش گرديده و بازرگانان قوم بر اثر بي شعوري ملتفت نيستند، بعضيها هم كه ميدانند جرأت اظهار نظر ندارند4». ملكم خان هر چند براي رها شدن از اين انحطاط نظم غربي را پيشنهاد ميكند، اما چنين نبود كه بخواهد بناي اين نظم را در ويران كردن بنيادهاي مذهبي جامعه جستجو كند. در نامهاي كه ميرزا ملكم خان به ويلفريد بلنت مينويسد، سرگذشت فكري خود را چنين شرح ميدهد: «مذهب انسان دوستي به همان اندازه كه در مغرب زمين شناخته گرديده، اهل مشرق نيز آن را ميشناسند. به حقيقت مغرب هيچگاه قابليت دين آفريني نداشته، ديني كه روان آدمي را مسخر گرداند ... من خود ارمني زاده هستم ولي در ميان مسلمانان پرورش يافته ام و وجه نظرم اسلامي است. جوان بودم كه به فساد مملكتم پيبردم و انحطاط مادي آن را شناختم. پس شعله اصلاح طلبي در من فروزان گشت. در اروپا كه بودم سيستمهاي اجتماعي و سياسي و مذهبي مغرب را مطالعه كردم ... طرحي ريختم كه عقل سياست مغرب را با خرد ديانت مشرق بهم آميزم. چنين دانستم كه تغيير ايران به صورت اروپا كوشش بيفايدهاي است. از اين رو فكر ترقي مادي را در لفاف دين عرضه داشتم تا هموطنانم آن معاني را نيك دريابند. دوستان و مردم معتبري را دعوت كردم و در محافل خصوصي از لزوم پيرايشگري اسلام سخن راندم5». طرحي كه ميرزا ملكم خان در كتاب خود مطرح ميكند، در حقيقت همان چيزي است كه فريدون آدميت آن را تأسيس نخستين قانون اساسي در ايران ميشمارد. او در اين طرح هر چند از تفكيك سياست از دين سخن ميراند، اما نظريههايي چون طرح تفكيك قوا و تفكيك سلطنت از حكومت و طرح برابري افراد در برابر قانون، از جمله نخستين طرحهايي بودند كه توسط ملكم خان در ايران به ميان آمدند. با اين وجود ملكم خان كوشش نداشت تا مسئله تفكيك دين از سياسيت را به گونهاي مطرح كند كه كنشگران جامعه مسلمان را از دم به حريم خصوصيشان فرابخواند. او حتي فراتر از سيد جمالالدين اسد آبادي، همكاري علماي ديني را در اصلاح كشور لازم ميدانست و در جايي گفته بود كه «باید از دانش علما در رفورم سیستم قضایی استفاده کرد6». نويسنده كتاب شيعه در ايران نقل ميكند كه وي هنگامي كه در لندن به ايراني سخنراني ميپرداخت خطاب به سياستمداران و علماي آن سرزمين ميگويد: «ما مشاهده کردهایم که افکار و عقایدی که از طرف شما (اروپاییان) به ایران میآید، به هیچ وجه مورد قبول واقع نمیشود، ولی اگر ثابت شود که همان افکار و عقاید ریشه اسلامی دارند، با شعف بسیار همه آن را میپذیرند...7». از جمله روشنفكران ديگري كه چندان وجهه اسلامي هم نداشتند و ميتوان در آن ايام ياد كرد، یوسف خان مستشار الدوله تبریزی (متوفی 1313) وعبدالرحيم طالب اوف (متوفي 1295) بودند که هر چند دارایگرایشهای سکولار و متجددانه بودند؛ اما نه تنها با حضور مذهب در سیاست ممانعت نمی کردند، بلکه به نحوی کوشش داشتند تا به نوعی میان مذهب و تجدد آشتی برقرار کنند. مستشارالدوله معتقد بود که قوانین نو را میتوان در اسلام جستجو کرد. او سعی داشت تا مسئله آزادی را با امر به معروف و نهی از منکر تطبیق دهد. تنها با این تفاوت که امر به معروف و نهی از منکر تنها در محدوده مسلمانان قابل اجراست. اما آزادی قاعدهای است که با همه امور بشر سروکار دارد. طالب اوف نیز هر چند از سوی ضد مشروطه طلبانی چون نوری تکفیر میشود، اما همداستانی میان اسلام و تمدن را تا آنجا پیش می برد که حرام دینی را با آنچه که برای تمدن حرام است، یکسان ميگیرد: «آنچه مخالف تمدن است در شرع شریف ما که اساس قانون ایران خواهد بود ممنوع و مادام العمر حرام است. هر مسلمان و یا نویسنده این سطور که دل و زبانش مصدق این حرمت نیست کافر است و هر کس که قانون را متمم شرع و ناظر اجرای احکام شرع نداند، باز مسلمان نیست8». در حقیقت طالب اوف بنا نداشت تا قانون جامعه را با قانون شرع تطبیق دهد، بلکه بنا داشت تا عدم منافات آنچه را به عنوان قانون مدنی و تأمین آزادیها گفته ميشود، با قوانین شرعی نشان دهد. و از نظر او، هر کس آنها را منافات یکدیگر بشناسد، از مسلمانی چیزی نمیفهمد. بعضي از روشنفكراني هم که دل و دماغ در گرو مسلماني داشتتند، همان ادبيات را در محدوده شرعي بيان ميكردند. میرزا ابوطالب بهبهانی صاحب کتاب منهاج العلی از جمله همين مسلمانان بود که هیچ منافاتی میان اسلام و تمدن غرب نمیشناخت. وی شیفته آزادی بود :«نیکوتر وسیلهای که اهالی فرنگستان به جهت آن به ترقی و ثروت رسید و کنون میتوان اسباب آبادی کلیه خرابیها دانست آزادی است9». وی معتقد به اجرای اصول و قواعد تمدنی است، اما اين نظرات را بطور مشروط بيان ميكند و ميگوید :«شرط ترقی اخذ رسوم و آداب و قواعد فرنگستان است، که تقدم جستهاند بر کل دول روی زمین، در ترقیات و تمدن وصنایع و ثروت ...تا جایی که منافی و مغایر با مذهب و شریعت اسلام نباشد10». و يا : «دولت باید تمام امورات جزئیه و کلیه را از روی علم و قواعد علمیه قرار دهد و از هر چه که از جهل و ایام جاهلیت مرسوم شده فرار نماید و آن رسوم را براندازد و در هیچیک از مشورتخانهها و مصلحت خانههای دولتی به جز اهل خبره آن مجلس و مستحقین جلوس آن مقام را که به استحقاق علمیه فائز شده اند، راه ندهد11». تا آنجا كه اين قلم اطلاع دارد، تنها استثناي با اهميت ميرزا فتحعلي خان آخوند زاده، دوست ميرزا ملکم خان بود، که در نهان کوششهای بسیار علیه دین اسلام انجام داد. با اين وجود وي مايل نبود تا عقايدش را در علن آشكار كند. او در نوشتههاي خود جانب احتياط را رعايت ميكرد و كفر خود را عيان نميساخت. گاهي هم از پايبندي خود به دين اسلام سخن ياد ميكرد. آخوند زاده در يكي از نامههاي خود خطاب به سرتيپ عليخان، كنسول ايران در تفليس مينويسد: «شما ميدانيد كه من در اسلاميت چقدر راسخ القلبم. سوره كهيعص را كه در حضور حاجي ابوالفضل براي شما تفسير كردم، شنيديد و در اين اعتقاد، اولاد و اخلاف من نيز پيرو من خواهند بود12». اين پنهانكاري تا جايي بود كه عقايد الحادي خود را در نوشتجات محرمانهاي كه تنها در اختيار دوستان و همرازان وي بود، آشكار گرداند. و معتقد بود كه اگر اعتقادات او بر ملا ميشد، عقايد ديني مردم را زير و رو ميكرد. با وجود همه پنهانكاريها، عقايد آخوند زاده بر اهل نظر پنهان نبود. شايد به موجب همين عقايد و تلاشهاي وي بود كه واكنش برخي از مشروعهخواهان را عليه مشروطيت برانگيخت، و اين واكنشها خود موجب كند شدن و سرانجام ناكامي نيروي محركه مشروطيت گرديد. ملاحظه ميكنيد، حتي استثناء روشنفكراني چون آخوند زاده نتوانستند و يا نخواستند فضاي فكري آن ايام را به فضاي تضاد و تخاصم عليه دين برانگيزانند. بنابراين، در چنين شرايط و اوضاع و احوالي بود كه احياء اسلام سياسي بدون آنكه با واكنش جدياي از سوي ستيزه جويي ديني مواجه شود، به مثابه نوانديشي در شخصيتهايي چون سيد جمالالدين اسدي آبادي و محمد عبده ظهور پيدا كرد. حقيقت اين است كه سيد جمالالدين اسد آبادي و محمد عبده نوانديشي را از خلال وضعيتي يافتند كه نه تنها تضاد آشكاري از ناحيه روشنفكران تهديد كننده نبود، بلكه تضاد ميان جهان فقير و غني از يك سو و تضاد ميان جهان اسلام و جهان غرب از ديگر سو، تهديدي براي ملل ستمديده بحساب نميآمد. به منظور آگاهي خواننده تا همين اندازه اشاره كنم كه، سيد جمالالدين اسد آبادي در علوم انساني و ديني دست محكمي در كار داشت. بطوريكه گفته ميشود روزها وقت خود را صرف خواندن علومي چون صرف و نحو عربي، فقه اللغه، الهيات، عرفان، منطق، فلسفه ميكرد و شبها به فراگرفتن زبان فرانسه و علم طب و رياضيات مشغول بوده است13. به گفته علامه محمد اقبال لاهوري : «اگر نيروي خستگي ناپذير وي تجزيه نميشد، و خود را تنها وقف تحقيق در بار اسلام به عنوان دستگاهي اعتقادي و اخلاقي ميكرد، امروز جهان اسلام از لحاظ عقلي بر پايه مستحكمتري قرار ميداشت14». وقتي به الازهر راه يافت و به تدريس فلسفه و عرفان مشغول شد، هر چند شاگرداني چون مانند شيخ محمد عبده، شيخ عبدالكريم مسلمان، شيخ ابراهيم لقاني، شيخ سعد زغلول، شيخ ابراهيم هلبادي در درسهاي او حاضر و حاذق شدند، اما سيد جمال در بيان خردگرايي چنان غوغايي به پا كرد كه بسياري از علماي سنتگرا را برنتافت و او را از دانشگاه بيرون راندند. روح اصلاحگري و آزاديخواه و ناآرام او از يك طرف و كلام آتشين او از طرف ديگر چنان بود كه در هر سرزميني كه قدم ميگذاشت، مشتاقان اصلاحات و نو انديشي چون شمع گرد او جمع ميشدند*. فریدون آدمیت در وصف جذابيت او می گوید: « سيد جمال شخصیت مغناطیسی داشت، شاگردانش در مصر و هندوستان او را میپرستیدند، در هند وی را آزاداندیشی از نوع آزاداندیشان فرانسوی و سوسیالیست و مبلغ آزادی، برادری و مساوات می شناختند15». سيد جمال در تمام كوششهاي خود در پي پاسخ به يك پرسش اساسي و مهم بود: راز عقب ماندگي جهان اسلام كجاست؟ و دغدغه او پس از پاسخ به اين پرسش این بود كه: چه بايد كرد؟ و هم از اين روست كه وقتي او در پي يافتن اين پرسشها برآمد، از او يك نواندیش واقعي ميسازد، بطوريكه پاسخهاي او نيز بكار امروز ميآيند. اولاً، سيد جمال در آن زمان نخستين كسي بود كه سنگ بنای اندیشیدن به پروتستانيزم اسلامي را بر هم گذاشت. در زمان سيد جمال جز آنچه از قول ارنست رنان نقل شده است، واكنشهاي جداياي عليه اسلام و جهان مسلمانان وجود نداشت. ارنست رنان نيز تنها در يك سخنراني در باب علم و اسلام، به نقد غير علمي بودن قرآن ميپردازد. آقای دکتر مقصود فراستخواه در تحقیق ارزشمند خود به نقل از مقالهاي كه سید جمال در پاسخ به ارنست رنان نگارش شده است، می نویسد: «سيد در اين پاسخ با رنان در نفي اسلام موجود و نكوهش انحطاط مسلمين هم عقيده است و از آن دفاع نميكند و اميدوار است كه مردم مسلمان نيز روزي مثل مسيحيان به پروتستانتيسم اسلامي دست زنند، قيود و زنجيرهايي را كه از دين نيست بگسلند و مثل مردم مغرب زمين در راه تمدن گام بردارند. اما بدو پاسخ ميدهد كه تفاوت بين علم و عقل با دين، اختصاص به اسلام ندارد و درباره همه اديان از جمله مسيحيت نيز صادق است16». در راستاي همين كوششها بود كه سيد جمال مهمترين تفسير خود را در باب تكثرگرايي ديني بیان میکند. بنا به نقل قولي كه آقاي محمود حكيمي از نوشتههاي سيد جمال استخراج ميكند: او ضمن تقبيح شمردن تقليد و رابطه استعبادي ميان مسلمانان با مرجعيت ديني، تفسيري كاملاً آزاد از دين ارائه ميدهد : « يعني چه كه باب اجتهاد مسدود است و اجتهاد ممنوع؟ كدام نص و حديث، اجتهاد را منع كرده است يا كداميك از پيشوايان گفتهاند كسي نبايد پس از ما اجتهاد كند و خود دين را بفهمد و از تعاليم قرآن راه جويد و از حديث صحيح و انطباق مسائل با علوم عصر و نيازهاي هر دوره و زماني، خود وظايف خويش را بدست آورد؟ عالمان بزرگ اجتهاد كردند، بسيار خوب. ليكن اين درست نيست كه ما فكر كنيم آنان همه رموز و اسرار قرآن را درك كردند و چيزي برجاي نگذاشتند. نه، آنچه آنان همگي از قرآن درك كردند قطرهاي است از دريا و لطف و عنايت خداوندي در حق هر كسي شايد و به هر كس خواهد عنايت فرمايد17». رابطه ميان روشنفكران و اسلام پس از مشروطيت نيز به همين قرار بود. هيچيك از احزابي كه به نام ملي و يا سوسياليزم، با مرامهاي ماديگري (ماترياليزم) تشكيل شدند، با وجود مخالفتها، نقدها و اختلاف نظرها، اما روش ستيزهجويانه با اسلام نداشتند. چه آنكه اغلب آنها نيك ميدانستند كه اسلام خواه بر وفق علائق و عقايد ما باشد و خواه نباشد، در طي قرون به بخشي از هويت ملي ايرانيان تبديل شده است و لذا رويارويي ستيزهجويانه و يا نفي آنچه كه به مبادي اسلام و يا مبادي فكري مذهب شيعه مربوط است، را برنتافتند. خانم نيلوفر بيضايي در تحقيق خود نشان داده است كه چگونه نامآورترين روشنفكران عصر رضا شاه با وجود نقدهای توأماني كه به استبداد رضا شاه و قدرت شيعه وارد ميكردند، اما نفي اسلام را بي فايده ميدانستند. او از قول دلارام مشهوري مينويسد: «... اين كسان از ملك الشعرا بهار و علامه قزويني تا كسروي و جمالزاده هر چند در انتقاد از اسلام سخناني گفتند، اما به تاييد و توجيه آن نيز پرداختند و درست همين انتقاد ، تاييد آنها را وزنه ي مخصوصي ميداد. آنها مطالبي را در ستايش اسلام مطرح ساختند كه در طول هزار سال از هيچ عمامه بسري بر نيامده بود. بررسي آثار اين كسان نشان خواهد داد كه تسلط فزاينده ي تفكر اسلامي از وراي حركت يك گام به پيش و دو گام به عقب، چگونه در دوران پهلوي جامعه ي ايراني را در مينورديد. تنها نمونه وار آنكه، كسروي كشف كرد، حجاب اسلامي اصولا يك پديده ي ايراني است و رسم دربارها و حرمسراهاي شاهان18». خانم بيضايي اضافه ميكند كه: « بسياري از اين روشنفكران براين تصور باطل صحه گذاشتند كه “اسلام واقعي“ با آنچه “ به نام اسلام“ انجام ميشود، تفاوت دارد19». بدينقرار، خواه ميان اسلام واقعي با اسلامي كه در واقعيت وجود دارد، تفاوتي وجود داشته باشد يا نباشد، اما نميتوان اين واقعيت را انكار كرد كه دين اسلام اكنون به بخش مهمي از هويت فرهنگي مردم ايران تبديل شده است. همچنان كه در مقاله پيشين اشاره كردم، اگر اين دين در پارهاي از مبادي فكري، با آنچه كه جوهر فرهنگي و وجدان تاريخي ايرانيان است، همراستا و همداستان نبود، در وجدان جمعي ايرانيان نقش نميبست، و قروني پيش بايد جاي به آئينهاي ديگر ميسپارد. اكنون اگر بخواهيم از گذشته درس بگيريم و در آئينه ی خويشتن بازنهيم، ميتوان چون روشنفكران گذشته از ميرزا ملكم خان تا گلسرخي و تا مليوني چون زنده ياد فروها، رويه خود را با اسلام به گونهاي سامان داد، تا امكان سربرآوردن بنيادگرايي از اسلام سياسي فراهم نشود و اگر در وضعيتي هستيم كه نه به دليل روياروييهاي روشنفكرانه، بلكه به موجب رويارويي هويتهاي فرهنگي (كه جلوتر شرح خواهم داد) با اسلام بنيادگرا روبرو هستيم، نقدهاي خود را به اسلام و اسلام سياسي، چنان سامان دهيم تا امكان سربرآوردن تروريسم و افراط گرايي از بنيادگرايي فراهم نشود. از آنها كه بنا به ذائقه تربيتي و احوالات شخصيه از رسم اسلام و مسلماني تحريك و يا برافراوخته ميشوند، چندان توقعي از ستيزه جويي با اسلام نميرود، اما آن دسته از روشنفكراني كه خود از دامن اسلام بنيادگرا سربرآورده اند، و اكنون به زعم خود تيغ نقد را عليه پارهاي از مبادي ديني تيز كردهاند، پرسيده ميشود كه چنين نقدها و تنديها از چه روست؟ سرراستتر بگويم، هر چند پارهاي از مقاومتهاي شخصيتي چون آقاي اكبر گنجي در بيان آزادي و استقلال ستودني است، اما بر اين قلم معلوم نيست كه انگيزه او در بيان تنديها و نقدها عليه پارهاي از مبادي شيعه و شيعيان از چه روست؟ حتي اگر با ادعاهاي او موافق باشيم، اما اگر مخاطب او بپرسد، كه به غير از جاه طلبي چه انگيزهاي در پس نقدهاي بي مهاباي او وجود دارد، چه پاسخ خواهد داد؟ اگر باز هم مخاطب او بپرسد که در شرایط ملتهب امروز ایران، طرح چنین مباحثی چه حاصلی جز ارضاء حس جاه طلبی و ماجراجویی دارد، چه پاسخی خواهد داد؟
فهرست منابع: 1- جنگ تمدني ، عصر جنگهاي مسلمانان نوشته ساموئلهانتيگتون ترجمه اميري 2- بازگشت به قرآن ونهضتهاي اصلاحي جهان اسلام، نوشته بهاء الدين خرمشاهي 3- به مقاله آشنایی با شخصیتهای کلامي نوشته عبدالله جعفري مراجعه شود. 4- كتاب انديشه ترقي نوشته فريدون آدميت انتشارات خوارزمي ص 30 5- همان منبع ص 64 و 65 6- عبارت فوق از سايت راز و ماز، در نوشتهاي با عنوان "چند خطي درباره ميرزا ملكم خان" گرفته شد و او اين چند خط را از كتاب "شیعه در تاریخ ایران، نوشته دکتر سیدرضا نیازمند، نقل كرده است. 7- همان منبع 8- کتاب تشیع و مشروطیت در ایران، نوشته عبدالهادی حائری انتشارات امیر کبیر ص 51 9- كتاب اندیشه ترقی ص 96 10- همان منبع ص 94 11- همان منبع ص 93 12- به نقل از مركز دايره المعارف اسلام و او به نقل از : (الفباي جديد و مكتوبات، 297) 13- بخش سوم مقاله نو اندیشی دینی نوشته دکتر مقصود فراستخواه و او به نقل از: پرويز لوشاني، مبارزات ضداستعماري سيدجمالالدين اسدآبادي، مقدمه سيدهادي خسروشاهي، دارالعلم قلم، 1350، ص35. 14- كتاب احياي فكر ديني در اسلام نوشته اقبال لاهوري ترجمه احمد آرام نشر پژوهشهاي اسلامي ص 113 • محمد عبده كه خود يكي از اصلاحگران بزرگ جهان عرب محسوب ميشد، در باره سيد جمال چنين ميگويد : "از سوي تو به من حكمتي رسيده است كه با آن دلها را منقلب ميكنم و عقول را در مييابم و در خاطرههاي مردم تصرف ميكنم … روح حكمت تو مردگان ما را زنده كرد و عقلهاي ما را روشن ساخت. ما براي تو اعداديم و تو واحدي، ما مخفي و تو آشكار. عكس روي تو را من قبله نمازم گذاردهام و آن را ناظر اعمال و كردار خود قرار دادهام9." 15- کتاب ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران نوشته فریدون آدمیت، انتشارات پیام ص 33 16- به بخش دوم مقاله نوانديشي ديني نوشته مقصود فراستخواه مراجعه شود. 17- همان مقاله به نقل از: محمود حكيمي، بيدارگران اقاليم... ص84، نقل از زعماءالاصلاح، ص113 18- مقاله رابطه ميان روشنفكران و اسلام سياسي، نوشته نيلوفر بيضايي. 19- همان منبع 20- نامه محمد عبده به سيد جمال الدين اسد آبادي به نقل از "مقاله زندگي و انديشههاي سيد جمالادين اسد آبادي" نوشته سعيد ارموي 21- مقاله نواندیشی دینی نوشته دکتر مقصود فراستخواه و او به نقل از :سید جمالالدين اسدآبادي، درباره اسلام و علم، مقدمه از دكتر محمد حميدا... حيدرآبادي، ميرزاعباسقلي واعظ چرندابي، ترجمه و توضيح از سيدهادي خسروشاهي. چاپ علميه تبريز، 1348، ص21ـ19
Ahmad_faal@yahoo.com
|
|
|
|
دوشنبه 19 بهمن 1388 |
|