|
موازنه دموكراتيك عدمي\ بديل سرمايه داري (بخش هفتم و پاياني) |
دموکراسی انواع ندارد، کامل و ناقص دارد. به عنوان مثال، دموکراسی مشارکتی کاملتر از دموکراسی پارلمانی است و دموکراسی مستقیم کاملتر از دموکراسی مشارکتی است. موازنه دموکراتیک عدمی کامل کردن دموکراسی است و نه نوع دیگری از دموکراسی. تفاوت دموکراسیها، تفاوت ماهیت شناختی نیست. چنین نیست که ماهیت یکی با دیگری متفاوت باشد. به لحاظ وجودی متفاوتند، نه به لحاظ ماهوی. یکی از وجود، که وجود واقعی دموکراسی است، کم دارد (مانند دموکراسیهای صوری در غرب) و دیگری از وجود ناوجود است (مانند دموکراسیهای صوری در شرق) و آخری سرشار از وجود است که بدان دموکراسی تام ميگوییم. دموکراسیها همه ناقصند، چون جامعه یا انتخاب ندارد و یا انتخاب جامعه ناقص است. تقسیمبندی تئودور آدرنو و ماکس هوکهایمر در باره دموکراسی صوری، اشاره به نوعی دیگری از دموکراسی نیست، اشاره به دموکراسیای است که مردم فاقد انتخاب واقعی هستند. دموکراسی صوری، دموکراسیای است که تنها صورتی از دموکراسی در نهادهای سیاسی بجا مانده است. در دموکراسی صوری، محتوای دموکراسی چیزی جز نظام کالایی نیست، که به قول آدرنو و هورکهایمر به "صنعت فرهنگسازی" بدل ميشود1 و بنا به ماهیت دموکراسی به نظام متعیّن کردن انتخاب جامعه تبدیل میشود. در دموکرسیهای صوری جامعه با انتخاب خود، خویشتن را متعیّن نميکند، بلکه این کالاها و نظام کالایی است که بنا بر نیاز قدرت، به تعیّن انتخاب جامعه ميپردازد. اما چرا مردم انتخاب واقعی ندارند؟ چرا جامعه به جای کنشورزی واکنش ميشود؟ چرا جامعه بجای تعیّن دادن به خود و سرنوشتی که پیشاروی خود است، توسط دیگری متعیّن ميشود؟ چرا جامعه آنقدر توسط دیگری متعیّن ميشود تا آن اندازه که در سطح حوزههای عمومی به تقدیرگرایی، و در سطح حوزههای علمی و روشنفکری به تعیّنگرایی روی ميآورند؟ آیا انسان و جامعهها ناگزیز از متعیّن شدن هستند؟ این نوشتار و این نظرات ناظر به بحث جبر و اختیار نیست. مسئله این نیست که انسان در جامعه تا چه اندازه مجبور و تا چه اندازه مختار است؟ و یا تا چه اندازه متعیّن و تا چه اندازه تعیین کننده است. ناظر به این مسئله هم نیست که عوامل تحدید کننده انسان را یک به یک فهرست و در چیستی آنها بحث کند. اما این نوشتار ناظر به این مسئله هست که از میان مدلهای سیاسی/اجتماعی، کدام مدل در تعیّنپذیری انسان و جامعه و کدامیک در تعیّنسازی انسان و جامعه مؤثر هستند. اساساً دموکراسی برای حل این مسئله به وجود آمد که انسان و جامعه، خود نیروی محرکه اصلی تعیّن خویشتن باشند. در مدلهای استبدادی دولت نقش محور فعال و جامعه نقش محور فعلپذیر و تابع را ایفاء ميکند. تعیین سرنوشت، بخشی از این راهحل است. در یک معنای جامع، دموکراسی روشی است برای ایجاد مناسباتی که در طی آن انسان و جامعه سامانه زندگی خویش را سامان ببخشند. این سامانه از شکلگیری شخصیت انسان و جامعه تا مصرف، تا تولید، تا نوع کسب و کار، تا نحوه زیست در آئین و فرهنگ و تا ساختمندی طبقات اجتماعی را شامل ميشود. تعیین سرنوشت بخشی از این سامانه است.
ادامه مطلب |
|
|
|
چهارشنبه 3 اسفند 1390 |
|
نظرات(2) |
|
|
|
|
بديل سرمايهداري (بخش ششم) |
با اعلام مرگ روايتهاي بزرگ، كدام بديل بجا مانده است؟ نظريهها و قوانين براي حل مسائل و مشكلاتي به وجود ميآيند كه پيشاروي ذهن و زندگي بشر قرار ميگيرند. بسياري از نظريهها و قوانين وجود دارند كه نه تنها مسئله و مشكلي از ذهن و زندگي بشر حل نميكنند، بلكه مسئله بر مسئله و مشكل بر مشكل ميآفرينند. بعضي از نظريهها و قوانين ناظر به حل مسائل و مشكلات جزئي هستند و بعضي ديگر شمول بيشتري از مسائل و مشكلات را در بر ميگيرند. با اين وجود ذهن جستجوگر بشر از ابتداي فلسفيدن در مسائل، در پي وضع نظريهها و قوانيني بوده و هست كه به مثابه راهحل نهايي، پيشاروي مسائل و مشكلات ذهن و زندگي انسان گشوده شوند. برآمدن مكاتب بزرگ و نحلههاي فكري و يا آنچه كه امروز به عنوان روايتهاي بزرگ (قول فرانسوا ليوتار) ياد ميشود، همه با هدف دست يافتن به راهحلهاي نهايي بوده است. اعلام مرگ روايتهاي بزرگ، جز اعلام اين حقيقت كه هيچ راهحل نهايياي وجود ندارد، نيست. راهحلها همه جزئي، مقطعي، نسبي و گذرا هستند. راهحلهايي كه ناظر به امور فراگير هستند، تنها به يمن متمركز كردن قدرت و هزينه كردن بقيت جامعه، راهحل نشان داده ميشوند. اما آن هنگام كه بقيت جامعه هزينه راهحل گرديد، تنها قدرتي متمركز و ديوانسالار باقي ميماند كه خود به مشكل بزرگ و مصيبتي بزرگ بدل ميشود.
ادامه مطلب |
|
|
|
سهشنبه 11 بهمن 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
آیا اقتصاد بازار متضمن حقوق انسان است؟ (بخش پنجم) |
نقد اقتصاد بازار این شائبه را به وجود میآورد که نویسنده با هر نوع بازاری مخالف است. اگر هیچ نوع بازاری وجود نداشته باشد، پس مبادله اقتصادی در کجا صورت میگیرد؟ خرید و فروش مردم، ارتزاق روزانه مردم در کجا باید انجام شود؟ پاسخ ساده است، نویسنده نه با نفس وجود بازار، بلکه تنها اقتصاد بازار را مورد نقد قرار داده است. اما رقابت را در هر شکل عامل تضاد، تبعیض و عامل از خودبیگانگی انسان میشناسد. اینکه رقابت در اشکال مختلف آن در واقعیت وجود دارد، و جوامع بشری ناگزیر از پذیرفتن آن هستند، پاسخ به این انتقاد نیز ساده است. مگر ظلم و ستم در سراسر زندگی بشر وجود نداشته است؟ مگر تبعیضها و بیچارگیها در سراسر زندگی بشر وجود نداشتهاند؟ آیا هر امر واقعی و هر امر مستمری در واقعیت، دلیلی بر اصالت و حقانیت آن میشود؟ تصدیق ظلم و ستم و تصدیق تبعیض، مانند تصدیق وجوب اقتصاد بازار، مستقل از واقعیتی است که به حضور یا وجود آنها مربوط میشود. آیا طرفداران اقتصاد بازار میتوانند بگویند، با ظلم و ستم و با تبعیضها موافقند؟ آیا نظامهای متکی بر اقتصاد بازار بر آن نیستند تا حتیالامکان با کم کردن تبعیضها و ستمها از تألمات بشر بکاهند؟ آیا دفاع از حقوق بشر، باهدف کاستن از تضیقاتی نیست که استبداها علیه جوامع بکار میبندند؟ آیا مدافعین حقوق بشر، به پایان تضیقات حقوق انسان و جامعهها، هر چند حرکتی گام به گام و تدریجی داشته باشند، نمیاندیشند؟ بنابراین، انتقاد نویسنده به پدیده رقابت و نقد اقتصاد بازار، آنگونه که یکی از خوانندگان محترم میگوید، نه تنها "توهمات بیدرو پیکر" نیست، بلکه با تمیز دادن واقعیت از مَجاز، وجود اقتصاد بازار به عنوان امر مجازی در واقعیت زندگی انسان تحلیل میشود. نکته دیگری که لازم است در این مقدمه اشاره کنم، این است که نویسنده این یادداشتها هر چند ممکن است با مسائل اقتصادی تا اندازهای آشنا باشد، اما تخصصی در اقتصاد ندارد. با این وجود، اقتصاد مانند سایر علوم دیگر، از ایدههایی بهره میبرد که به حوزههای علمی دیگر مربوط میشوند. از این نظر، نویسنده تنها پارهای از مفاهیم اقتصادی که به حوزه کاری وی مربوط میشوند، مورد توجه قرار داده است. بنابراین نه تنها نقد نظام سرمایهداری، فراتر از آن، نقد اقتصاد بازار و روابط ناشی از سلطه بازار، چیزی نیست که به تخصص اقتصادی نیازمند باشد، این آن مفاهیمی است که در این مجموعه مورد توجه و نقد نویسنده قرار گرفته است. بعضی از مدافعین اقتصاد بازار چنان از ماهیت جادویی و انتزاعی بازار سخن میگویند که گویی، این اقتصاد با دفاع از حق طبیعی انتخاب، و به مثابه تنها بدیل تمشیت امور معیشتی انسان، مدافع حقوق انسان است. ولی آیا چنین است؟
ادامه مطلب |
|
|
|
یکشنبه 2 بهمن 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
آيا اقتصاد بازار متضمن حقوق انسان است؟ |
در ادامه بحثها در باره نظام سرمايهداري، بيمناسبت نیست تا موضوع نوشتهاي را كه چند سال پيش از اين به مطالعه گذاشتم1، بار ديگر و از نگاهي ديگر به مطالعه بگذاريم. طرفداران نظام بازار، نظم موجود در اقتصاد بازار را بيبديلترين نظم اقتصادي ميشمارند. زيرا اين نظم هم متكي بر انتخاب داوطلبانه انسان است و هم آنكه از روشهاي كاملاً علمي و رياضي شده تبعيت ميكند. حاصل آنكه، بنا به ماهيت رقابت آميز بودن، اقتصاد بازار فضاي مناسبي براي پيشرفت و توسعه جامعه پديد ميآورد. اقتصاد بازار يك دستگاه سه ضلعي است كه اضلاع آن خطوط زماني گذشته، حال و آينده را در واقعيتي چون انسان پيوند ميدهد. يا به بياني ديگر، اقتصاد بازار آن نوع اقتصادي است كه در سه ساحت اصول و پايه راهنما، روش و هدف، پا بر شانههاي حقيقتي چون انسان نهاده است. در اين سه ساحت خواستگاه اقتصاد بازار ريشه در حقوق انسان دارد، روش آن متكي بر رخدادهاي علمياي است كه برآمده از حقيقت زندگي انسان است و پيامد آن، هدفي است كه انسانها و جامعهها بنا به سرشت تكاملي خود تعقيب ميكنند. به عنوان مثال، مبنای اقتصاد بازار امیال و سائقهای ذاتی انسان در مالاندوزی، در منفعتپرستی، در رقابتطلبی و در علاقه انسان به ذات خويش است. روش اقتصاد بازار، تحلیل علمی و ریاضی مناسبات عرضه و تقاضاست. و سرانجام هدف اقتصاد بازار، رشد و توسعه جامعه ملی، اشتغالزایی و افزایش رفاه عمومی است. به این عبارات توجه کنید : «مخالفان قسم خورده اقتصاد رقابتی، بزرگترین فضیلت این نظام یعنی آزادی انتخاب را آماج حملههاي خود قرار میدهند و آن را به عنوان بدترین رذیلت یعنی خودخواهی و بیاعتنایی به حقوق و سرنوشت دیگران معرفی مینمایند. آنها شادمانه در انتظار فروپاشی این نظام "بیبند و بار" به پایکوبی برمیخیزند غافل از اینکه هرآنچه امروزه تمدن بشری از ثروت و رفاه دارد مدیون این نظم مبتنی بر آزادی و حق است1».
ادامه مطلب |
|
|
|
یکشنبه 18 دی 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
سرانجام سرمایه داری بخش سوم |
تضادهاي ناشي از بحران هويت بحران هويت كه امروز سراسر غرب را فراگرفته و بعضي از نظرمندان ظهور پستمدرنيزم را از زاويه بحرانهاي هويتي به مطالعه ميگذارند، در نتيجه تضاد ميان فرد و جامعه و تضاد ميان انسان با محيط زيست پديد ميآيد. عصيان و سركشي تودههاي محروم و بزهکار در انگلستان كه ميتواند پيشزمينه ظهور جنبش وال استريت تفسير شود، در نتيجه اين تضادها پديد آمدند. جوامع سرمایهداری از دو سو در تهدید دائمی بحران هویت زندگی میکنند. یکی استحاله انسانی که در نظام مصرفی، هویتی جز کالاهای مصرف شده ندارد. قوای شنیداری و دیداری خود را از دست داده و گفتمانی جز برابر دانستن ارزش یک لنگ کفش با همه آثار شکسپیر (قول آلن فینکل کروت) ندارد. در سالیانی که مدرسهها و کلیساها هویت میساختند، اندیشههای انتقادی گوشهایی برای شنیدن مییافت و چشمهایی برای دیدن. گفتمان انتقادی فرانکفورتیها و سارتریها حاصل بدهکاری چنین گوشها و چشمهایی بود. اکنون نظام کالایی در بدترین تجسم خود یعنی در سرگرمیها و سکسوالیته به صنعت هویت سازی بدل شده است. دیگر نه چشمی برای دیدن وجود دارد و نه گوشی برای شنیدن. سکسوالیته آزاد کردن جنسیت نیست، بیدفاع کردن و سرکوب بدنی است که جداره هویت خود را از دست داده و چیزی برای دفاع از خود، جز به نمایشگاه ابژه قدرت بدل شدن، ندارد. عنصر جنسیت در نظام کالایی به جزئی از مصرف و دامن زدن به ذائقه مصرفی جامعه تبدیل میشود. رابرت جی دان بر این باور است که بحران سوژه ذهنی در غرب در نتیجه بحران هویت در پدید آمده است. چه آنکه نظام کالایی تنها به بیگانه کردن و تبدیل انسان به شیئی جنسی یا شیئی کالایی مبادرت نمیکند، بلکه به یک صنعت پیشرفته و پیچیده هویت سازی تبدیل شده است. صنعتی که دیگر با پرولتاریای با نام و نشان و با هویت سروکار ندارد، بلکه با تبدیل آن به ابژه محض قدرت سروکار دارد.
ادامه مطلب |
|
|
|
سهشنبه 6 دی 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
تضادها و بحرانهاي نظام سرمايهداري |
بحرانهاي دروني نظام سرمايهداري ناشي از خصوصيت انباشت سرمايه نيست، هر چند انباشت سرمايه وقتي با رشتهاي از تضادهاي دروني نظام سرمايهداري و صنعتي ادغام ميشوند، موجب بحران ميشود. انباشت سرمايه جزئي از سرشت انباشت قدرت است. طبيعت قدرت تكاثرطلب و گسترش خواه است. همچنين است كه تضادهاي ناشي از انباشت سرمايه، جزئي از سرشت تضادآميز قدرت است. قدرت نه تنها مولود تضاد، بلكه آبستن توليد تضادهاي گوناگون است. تضادها و بحرانهاي درون نظام سرمايهداري، به غير از ماهيت تراكمي و بحرانآميز قدرت، بخشي از تضادهايي است كه در نظام صنعتي و تكنيكي دوران معاصر وجود دارد. اين تضادها تنها خاص نظام سرمايهداري نيستند. هر نظام سياسي ديگري هم كه در نظامهاي صنعتي با مختصات گسترشخواهي قدرت در وجود آيد، باز آبستن تضادها و بحرانها ميشود. هم نظام سرمايهداري و هم سوسياليزم در قالب يك نظام سياسي و اقتصادي، اشكال مختلف بازتوليد قدرت در نظامهاي صنعتي هستند. از اين نظر، فروپاشي نظامهاي سوسياليستي اجتناب ناپذير بود.
ادامه مطلب |
|
|
|
دوشنبه 28 آذر 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
فرجام سرمایه داری |
نظريات ماركس در تحليل بحران چندان بكار نيامد، زیرا نه با انباشت سرمایه از سود سرمایه دار کاسته شد و نه به تهییج و تحریک طبقه کارگر منجر شد. اما پيشگوييهاي پيامبرگونه مارکس در بحبوحه بحرانهای موسمی سرمايهداري توسط هوادارانش، به کار تهییج و تحریک نظریههایی بر آمد که در وقت رونق سرمايهداري به خواب زمستانی فرو ميروند. با وجود این، اگر نظریههای مارکس در تبیین بحرانها ناتوان است، اما توانایی شگرف به نیروی انتقادی جامعه ميبخشد. ارزش سوسیالیستهای چپ در همین جاست که اندیشه انتقادی را در جوامع مسخ شده و پوزیتیو شده (جامعه غیر انتقادی) زنده ميکنند. این آن ارزشي است که بسیاری از سوسیالیستها به غیر از آنچه که اینجانب در آثار جان هالوی مشاهده کرده است، بدان پی نبردهاند. سوسیالیسم ارزشمند است، تا آنجا که نقش انتقادی نسبت به نظامهای ستمگر و استثماری دارند، همچنانکه اندیشه اسلام سیاسی ارزشمند است تا آنجا که همین نقش را در جوامع مسلمان ایفاء ميکند. از این جا به بعد هم سوسیالیزم و هم اسلام سیاسی جز به کارِ بدتر کردن و توتالیتر کردن قدرت نميآیند. اگر ايده و مسئله سوسیالیستها بازگرداندن ارزش افزوده ثروت به صاحبان اصلی است، تحقق چنين ايدهاي نه از طریق تصرف دولت و مصادره مالکیت، بلکه از طریق آزاد شدن انسان و جامعهها از زندانی است که قدرت در اشکال مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پدید ميآورند. مالکیت شکلی از اشکال بیگانگی انسان در روابط قدرت است. شکلی که به جای تصرف اشیاء توسط انسان، خود به تصرف اشیاء در ميآید. موضوع شیئی شدن و فيشیتیسم کالایی را که مارکس به خوبی شرح ميدهد، از همین جا ناشی ميشود. در این میان دولت به مثابه پیچیدهترین و سازمان یافتهترین شکل قدرت خود به ذاته بزرگترین و سرسختترین زندان حقوق و آزادیهای انسان بشمار ميرود. بدینترتیب، آزادی انسان از زندان مالکیت و رستگاری او از نظام کالایی، به گونهای که بر حقوق و آزادیهای ذاتی خود استوار بماند، نه از راه وارد شدن در زندانی بزرگتر، بل از راه شکستن دیوارهایی ممکن ميشود، که قدرت بر اندیشه انسان پیله ميبندد.
ادامه مطلب |
|
|
|
چهارشنبه 16 آذر 1390 |
|
نظرات(1) |
|
|
|
|
چگونه فوتبال به نماد فروپاشي نظام اجتماعي بدل ميشود؟ |
امروز فوتبال به كارگاه پولسازي و تبهكاري بازيگران و دلالان سرگرميها تبديل شده است. پولي كه حاصل توليد نباشد، جز تبهكاري به بار نميآورد. توليد بازيگران فوتبال، سرگرمي است. بازيگران اگر ميتوانستند با استقلال خود به فضيلتهاي جامعه كمك كنند، سرگرميها نيز ميتوانستند به ابزار رشد و آگاهي جامعه بدل شوند. اما اگر بازيگران خود را دستآويز اين و آن بگردانند، مانند آنچه امروز بطور اكثر شاهد آن هستيم، چيزي است كه فوتبال را به كارگاه از خودبيگانگي بازيگران از يك سو و تبهكاري عليه تماشاگراني كه در زمره همين افكار عمومي از خودبيگانه شده هستند، تبديل كرده است. پول يكي از مهمترين عوامل تبهگني و از خود بيگانگي انسان است. امروز تنها فوتبال نيست كه به كارگاه پولسازي و از خودبيگانگي بازيگران بدل شده است. افكار عمومي جامعه نيز به شدت آلوده در جهانبينيهاي كاسبكارانه است. اين جهانبینی را در مقالات مختلف به بحث گذاشتهام2، تنها از باب يادآوري، وقتي جناب آيهالله مكارم شيرازي اظهار ميكند كه طلبهها امروز پولكي شدهاند، وقتی اساتید دانشگاه و دانشجویان مدرکگرا را ميشوند و علم را با مقیاس پول و تجارت ميسنجند و عمومی شدن یا فراگیر شدن سرقتهای ادبی مقالات، پایان نامهها و رسالهها و دهها کثافت کاری دیگر، همه حکایت از وجود یک جهانبینی سراسریِ بازاری شده و سودپرستانه در عرصه زندگی اجتماعی است. از آن زمان که حرفهایگری و پول در کالبد فوتبال تزریق شد، از خود بیگانگی بازیگران قطعی شد. اکنون اگر روند ازخودبیگانگی بازیگران را کنار رشتهای از عوامل اجتماعی ديگر چون، بیاعتمادیها و خشونتها و از هم گسیختگی پیوندهای اجتماعی، مقاومت جنسیت در برابر سرکوبها و پنهانکاریها قرار دهيد، روند تبهگنی بازیگران عرصه ورزش و هنر و ادب را یکسره کامل گرداندهایم. منشورهای اخلاقی، حكايت ديگري از روند تبهگني ورزشكاران محسوب ميشود. زيرا اين روند، با ديكته كردن اخلاق و لابد نمره دادن، روند دروغ و نفاق و دورويي را در ميان ورزشكان تشديد ميكنند. ورزشكاران مجبورند خود را جوري وانمود كنند كه نيستند، خوب چه چيزي مهلكتر از اين؟ منشور اخلاقي لازم نميداند از خود بپرسد، جز ایجاد تصویری دوگانه و چند شخصیتی و نفاق در میان ورزشکاران چه دستآوردی به بار آورده است؟ جداً پرسيدني است كه اين حجم از کثافتکاریهای مالی و بداخلاقیها و خشونتها در ورزشگاهها و ناسزاهایی که حتی در خور ددان نیست، با کجای جهان ميتواند قابل مقایسه باشد؟ ورزشگاههای ما چرا تا این اندازه به نماد فروپاشی اخلاق اجتماعی بدل شدهاند؟ چرا این همه خشونت، پلشتی و زمختیِ مردسالارانه در ورزشگاهها وجود دارد؟ زمختی و پلشتی مردسالارانهای که تنها از مردیت و سالاری، عنصر جنسیت و رُجُلیَّت مردی به نمایش گذاشته ميشود؟ آیا عدم حضور و ورود زنان مشتاق به ورزشگاهها و سرکوب امیال جنسیت آنها، صرفنظر از عوامل دیگری که به فروپاشی نظام اخلاقی و اجتماعی مربوط ميشوند، خود یکی از عواملی نیست که ورزشگاههای ما را اینچنین گستاخانه و بیهیچ حجاب و مانع تلطیف شدهای از حضور زنان، رُجُلیَّت مردی را به نمایش ميگذارند؟ آیا در همان عهد جاهلیت جاهلان و سرمستی و سرخوشیهای بیهوده و لغو چالهمیدانیها نبود که هرگاه دیده به زنان ميگشودند، عنصر رُجُلیَّت چنان در پرده شرم و حیای اخلاق رنگ ميباخت، که از دل و زبان جاهل ادب ميتراوید؟ وقتی ورزشگاهها را اینچنین به عرصه نمایش مردانه تبدیل ميکنیم، در فضای بیاخلاقی و فروپاشی اجتماعی، جز تولید خشونت و نمایش رُجَلیت چه چیزی برای داد ستد وجود دارد؟
ادامه مطلب |
|
|
|
جمعه 20 آبان 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
تحلیل سازمانی فساد |
شاید بیش از 20 سال پیش در یک جمله گفتم : وقتی فساد اپیدمی شود، دامن صُلحا را هم ميگیرد. اکنون فسادهایی که انجام ميشود نه اینکه از ناحیه صُلحا صورت گرفته باشد، اما حداقل از این نظر که خُورد و بُردگان امروز و خُورد بُردگان فردا، خود را در زمره صُلحای جامعه ميشمارند، عبارت فوق حائز اهمیت است. پیش از آشکار شدن فساد سه هزار میلیاردی که من آن را یک نوع فاجعه ملی مينامم، کوشش داشتم یک رشته مقاله کوتاه درباب یک رشته آلودگیها در جامعه به نگارش در بیاورم. آلودگیها در فوتبال، در هنر، در دانشگاه، در اقتصاد و در سازمانهای کار، از جمله آلودگیهایی هستند که نظام هنجاری جامعه را در معرض فروپاشی نشان ميدهند. اما به دلایلی که به این سطور مربوط نميشود، نميدانم چرا قلم تاب حرکت در اين مسیر را نشان نميداد. اکنون که فاجعه ملی اختلاس، چهره زشت و پليد خود را در جامعه رخ برنموده، حیف است چند سطری در آنچه که دانش و تجربه اینجانب پس از قریب به سه دهه گذران زندگی در نظام اداری کشور ميگوید، باز نگویم. در همان اوایل کار دریافتم که نظام دیوانسالاری بسیار بیرحمتر و جبارتر از آن چیزی است که در تصور بتوان گنجاند. نظام دیوانسالاری مهمترین عامل از خودبیگانگی انسان در فضای کسب و کار است. هر اندازه انسان فرآورده کار است و در تولیدْ خویشتنی را بازتولید ميکند، لیکن محیط کسب و کار در دیوانسالاریها، به فاصله گرفتن انسان از خویشتنی منجر ميشود. همانگونه که گریس آرگریس به درستی تشخیص داده بود، دیوانسالاریها در نظام کسب و کار، افراد را به دوران کودکی خود بازميگردانند. هر فرد در بدو استخدام، آموزش ميبیند که چگونه به دوران کودکی خود بازگردد. هیچکس برای زیستن در کودکی از کسی دستور نميگیرد، در واقع دیوانسالاريها نوعی اعمال جباریت است که هیچ جباری در صحنه وجود ندارد. نوع آموزشها و نظام مقرارت، روابط و مناسباتی که برآمده از نظام دیوانسالاری است، رفته رفته ضرورت زیست کودکانه را به افراد آموزش ميدهند. از این نظر، دیوانسالاريها نخستین رشته از خود بیگانگی را با از میان بردن "فضیلت استقلال" ایجاد ميکنند. با از میان رفتن فضیلت استقلال، عنصر فردیت در تارپود نظام دیوانسالاری محو ميشود. عنصر فردیت که در شرایط استقلال مهمترین عامل حراست از صلاحیتهای فردی است، در دیوانسالاريها به صلاحیتهایی بدل ميشوند که از سلسله مراتب قدرت سرچشمه ميگیرند. این است که سه دهه تلاش برای اصلاح نظام اداری هیچ توفیقی بدست نیامده و بدست نخواهد آمد.
ادامه مطلب |
|
|
|
چهارشنبه 4 آبان 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|
|
در ستایش بخشش* (بحثي در ماهيتشناسي مجازات) |
سرچشمه احساس ناشی از آرامش قربانیان به موجب مرگ و یا زجر کشیدن مجرمین، از تحریکات عاطفی آنان سرچشمه میگیرد. من همینکه از انتقام گرفتن و زخم زدن به دشمن خود و یا قاتل فرزند خود احساس خشنودی و لذت داشته باشم، این احساس جز تحریکات و هیجانات عاطفی نیست. هیجانات عاطفی هیچ نسبتی با خَرد و عقل انسان ندارد. توضیح این حقیقت لازم میآید که عواطف انسان کنش ندارند، و جز واکنش نیستند. عواطف مرز میان انسان و حیوان است. کنشهای خَرد، معطوف به هدف است و واکنشهای عاطفی معطوف به "خود" است. "ارضاء خود در وضعیت کنون" جز واکنش عاطفی نیست. عقل در کنش خود و "دیگری" این پرسش را پیشاروی خود و "دیگری" میگذارد: برای چه چیزی و برای چه کسی؟ برای "ارضاء احساسات و تمنیات خود" یک پاسخ عاطفی است. این مسئله که عقل در عواطف انسان، زندانی و محصور و محدود میشود، و تقسیم عقل و خَرد به عقل ابزاری و عقل آزاد، در گنجایش این نوشتار نیست. اما عقل و خَرد تا زمانی که معطوف به خود عقل و کنشهای عقلانی است، مجازات مجرمین و زخم زدن بر دشمن را معطوف به چیزی میداند که جرم کاهش پیدا کند و دشمنی از میان رود. به عبارتی، عقل و خَرد همواره در برابر این پرسش قرار میگیرد که انتقام گرفتن و زخم زدن به دشمن و حتی قاتل فرزند خود، به چه کار میآید و چه چیزی را تغییر میدهد؟ آیا فرزند مرده زنده میشود؟ آیا جرم کاهش پیدا میکند و یا دشمنی از میان میرود؟ اگر نه، جرم بر جرم افزودن و دشمنی بر دشمنی افزودن، مقتضی خَردگرایی نیست. از همین روست که قرآن به نیکی هدف از قصاص را تولید و تداوم حیات نامیده است. از نظر جرم شناختی، تداوم و گسترش حیات چیزی جز کاهش جرم و کاهش دشمنی نیست. قصاصی که اسباب تولید و تداوم حیات نباشد، قصاص نیست و حداقل مورد تصدیق قرآن نمیتواند باشد: "و برای شما در قصاص حیات است ای اهل خَرد" ، نکته با اهمیت اینجاست که در آیهای که به آیه قصاص مربوط میشود، علاوه بر تداوم حیات که به عنوان هدف قصاص یاد میشود، مخاطب آیه قرآن خَرد انسان است نه ارضاء احساسات و عواطف قربانیان جرم. نكته با اهميت ديگري كه يا بدان توجه نشده و يا كمتر بدان توجه شده است، اين است كه وقتي خداوند پس از امر به قصاص و مقابله به مثل يا اقدام نظير به نظر، ميگويد عفو يا بخشش براي شما بهتر است1 و در جايي ديگر عفو را سنتي ميشمارد كه مقتضي خَرد است2 ، بنا به قاعده، مؤمنان نبايد بهتري را كه خداوند تشخيص داده است (= بخشش) بر امر ديگر ترجيح دهند. درك اين حقيقت چندان دشوار نيست كه وقتي قرآن عفو را بهتر و نيكوتر ميشناسد و آن را در مقابل قصاص و اقدام نظير به نظير به مؤمنان پيشنهاد ميدهد، شايد مؤمنان مخير باشند بين امر خود و امر نيكي كه خداوند برگزيده، به امر خود عمل كنند، كه در اينصورت از نظر خداوند بد انتخاب كردهاند، اما نظام حقوقي جامعه بهتر است به امر خدا، يعني امر بهتر و نيك (بخشش) عمل كند.
ادامه مطلب |
|
|
|
سهشنبه 18 مرداد 1390 |
|
نظرات(0) |
|
|
|